Rahaayi
|
||
COME WITH ME AND TAKE MY HAND
MEMORIES OF THE PAST UNFOLD
AND WITH YOU I LIVE THEM ONCE AGAIN
FROM MY BEATING HEART, MY HAND
FEEL MY WARMTH AND LOVE WITHIN
AND I WONDER WHEN THE SPRING WILL COME
Caravan, journey in the sky
As the sun comes out from the day
Caravan, we know who we are
We discover where or when
ميگن بگير بگيره! دارن وبلاگای قديمی رو پاک می کنن. راستشو بخواين من پارسال انتظارشو می کشيدم. ولی بازم خوبه که بالاخره يادشون افتاد که نصف بيشتر هارد ديسک سرورشون پر از وبلاگهاييه که آدمو ياد عبارت قبرستان خاطره ها ميندازه. از جمله اين وبلاگ که با اسم عزيز تريسا و آهنگی از سلين ديون آغاز شد و چيزی بهتر هم برای پايانش يافت نشد. اين وبلاگ رو ميخوام باز نگهدارم بخاطر کسانی که ميان کماکان بهش سر می زنن و ياد تريسای عزيزو که چند وقته ازش دورم زنده نگه ميدارن.
DO WE EVER REALLY KNOW FOR SURE?
WILL WE TRAVEL ON AND ON?
SOMEDAY WELL BE STANDING UP TO LIVE..
وقتی که ميخواستم بين پرشين بلاگ و Blogspot يکی رو انتخاب کنم با خودم گفتم: چند تا برنامه نويس لاغر زحمت کشيدن اين سيستم رو راه اندازی کردن.. بذار ما هم استفاده کنيم. و الحق من به عنوان يه برنامه نويس کامپيوتر ميگم سرويس پرشين بلاگ يه شاهکاره در نوع خودش. اگرچه سرويس يکمی کنده يا اينکه SQL Sever شون گاهی وقتا کله ملق ميزنه ولی نميشه از حق گذشت... اين چند نفر يه سرويسی رو که قبلا فقط به زبان انگليسی موجود بود بطور کامل برای پارسی زبانها Customize کردن. هروقت که تصميم بگيرين به همچين کاری دست بزنين تازه می فهمين که تصميم گيری برای استفاده از عبارت نا ماءنوس ِ "مديريت يادداشتها و پيامها" خيلی بيشتر از اونی که بنظر مياد اعصاب ميبره. به خاطر عظمت و زيبايی خاص اين پروژه است که هيچکدوم از سلول های خاکستری رنگ من برای ترک پرشين بلاگ رای نميدن. شايد اين بزرگترين قدر دانی از مجريان پروژه پرشين بلاگ باشه.
ولی خودتون می دونين که چاره ديگری نيست. هر سرويس ايرانی يی محدوديت های ايرانی رو داره و يک نمونه خيلی عادی از محدوديت های ايرانی هم اينه که کسی ممکنه مطلب آدم رو بخونه و تصميم بگيره که حرفی که زده شده غلطه! يا اينکه خوندنش به صلاح ديگران نيست!
يادمه يبار آريکو ساچی مربی تيم فوتبال ايتاليا ميگفت:
"در ايتاليا همه سرمربی تيم ملی فوتبال هستند!"
چه طنز جالبی.. چون بطور متشابهی در ايران ما، همه ولی فقيه هستن.. همه مردم پدر و مادر همديگه ان و همه در حالی که حماقت داره از همه جاشون بيرون ميزنه دارن سعی می کنن که به ديگران زندگی کردن رو ياد بدن و تصميم بگيرن که چه کاری به صلاح ديگرانه و چه کاری به صلاح نيست. به اين علته که من معتقدم ولايت فقيه شغلی نيست که بعد از انقلاب اختراع شده باشه.. بلکه يک مقام اجتماعيه که در فرهنگ ايرانی قدمت تاريخی داره. در فرهنگ ما هميشه بايد کسی باشه که بالاتر از ديگران بنشينه و درست و غلط رو برای ديگران تعريف کنه.. اين فرد گاهی معلمه، گاهی پدر منه، گاهی دکتر الهی قمشه ايه، گاهی معلم مديتيشن ه و گاهی هم از بد حادثه آخوند محل يا ولی فقيهه. کسانی که از ديد يه پسر بچه باهوش ده ساله همه مزخرف ميگن و همه از زمان فعلی ۱۰۰ سال عقب هستن ولی همه هم برای خودشون ادعايی دارن و طرفدارانی.
به هر حال بعد از اين وبلاگ رهايی رو در اين آدرس جديد بخونين:
به اميد اينکه همه ما نور درون رو ببينيم.
فرهمند - ۱۱ نوامبر ۲۰۰۴
در بين شما دوستای من فرشته های خيلی زيادی هست. بعضياتون انقدر زيبا هستين که من از ديدن خودتون و عکستون سير نميشم. بعضياتون انقدر نازنين و ماه هستين که من می تون تا آخر عمرم بقلتون کنم.
ولی خيلی مهمه که هرکدوم از ما بطور ارادی هم سعی کنيم که فرشته باشيم.. هرکدوم از ما می تونيم اقلا برای دو نفر فرشته باشيم.. دو نفری رو که خيلی دوست داريم انتخواب کنيم و هميشه مواظبشون باشيم.. خيلی خوبه که پيش خودمون بدونيم فرشته چه کسی هستيم.. ولی اقلا بايد برای دو نفر فرشته باشيم.
چون وقتی که بدون هيچگونه چشم داشتی آغوش پر مهرمون رو به روی کسی باز می کنيم اين عشق الهی در سر راه رسيدن به اون دوست اول از همه از خود ما عبور می کنه.. و دلمون رو روشن می کنه.
فرشته هايی مثل تريسا هستن که برای همه فرشته هستن.. کسانی که زندگيشون رو وقف خوشحال کردن ديگران کردن و هميشه حاضرن برنامه هاشونو برای مرحم گذاشتن رو يه قلب غمگين به هم بزنن. ولی بعضی از ماها انقدر نيستيم که به همه برسيم.. پس بهتره که بدونيم فرشته چه کسی هستيم.
شايد عشقی که به پای ديگران می ريزيم دلمون رو روشن کنه..
تريسا ميگه: برای خداوند شدن فقط بايد خدا بود.
COME WITH ME AND TAKE MY HAND
MEMORIES OF THE PAST UNFOLD
WITH YOU I LIVE THEM ONCE AGAIN
FROM MY BEATING HEART, MY HAND
FEELS MY WARMTH AND LOVE WITHIN
AND I WONDER WHEN THE SPRING WILL COME
چند بار در موقعيت های مختلف اين نقل قول رو از ون داير شنيده بودم که ميگفت:
"ما موجوادتی فيزيکی نيستيم که در جستجوی تجربه های ماورايی باشيم.. بلکه ما همگی موجوداتی ماورايی هستيم که برای يه تجربه فيزيکی اينجا اومديم."
نمی دونم اين حرف چقدر براتون جلب توجه می کنه.. من بار اولی که شنيدم گفتم کاملا درسته و از روش گذشتم.. چند بار بعدی هم همينطور. ولی الان مدتيه که کاملا حسش می کنم. تقريبا از همون روزی که پست قبل رو نوشتم ديگه برام سخته که خودمو مثل قبل موجودی بدونم که روی کره زمين متولد شده و يک پدر و يک مادر داره.. حالا ديگه بيشتر خودمو مثل که مسافر می بينم که يه جسم گرفتم برای يه مدت کوتاه به زمين اومدم.. مثل کسی که سوار اتومبيل ميشه برای اينکه بتونه سريعتر حرکت کنه و به جاهايی که ميخواد بره و کارهايی انجام بده. ولی بالاخره يه موقعی دوباره از اتومبيل پياده ميشه.. اون موقعی که از اتومبيل پياده ميشه ياد کارهايی که قرار بود انجام بده ميفته.. که اگر اونها رو انجام داده باشه حالا زندگيش در نتيجه اون کارها متفاوت ميشه.. و اگرهم فقط برای تفريح رانندگی کرده باشه قاعدتا کی خوش گذرونده و الان احساس خوبی داره.
مطابق اين تمثيل، در اين سفری که من پامو توش گذاشتم يا کارهايی برای انجام دادن دارم که در پايان سفر به من کمک می کنه و نتيجه ش بعد از جدا شدن از جسم برام باقی می مونه يا اينکه قصدم فقط تفريح کردنه که در اين صورت بايد سعی کنم که از وقتم هرچی می تونم استفاده بهتری بکنم. از چيزايی که قبلا می ترسيدم نترسم و همه چيز زندگيم رو اونطوری که دلم ميخواد تنظيم کنم. اين طرز تفکر زندگی رو خيلی آسونتر و هدفدار تر می کنه.
بيشتر ماها از بچگی يه سری مزخرفات توی کله مون فرو رفته که يا يه روزی بر عليهشون قيام می کنيم و همشون رو ميريزيم بيرون و يا اينکه زندگيمون رو به آتيش می کشن و باعث ميشن که تمام عمر depress و ناراحت باشيم. من در بين دوستام هر دو نمونه رو دارم.
در بين اين مزخرفاتی که از بچگی در ذهن ماها پر شده يه سری مرض های خيلی جدی به چشم می خوره.. مثلا اينکه ما بخصوص ايرانيها زندگی رو مثل يه مسابقه می بينيم که هرکس از يه جايی شروع کرده ولی همه بايد در نهايت با هم به خط پايان برسن.. اين چشم و هم چشمی ها و مد گرايی ها همه زاييده اين طرز تفکر مقايسه کردن خود با ديگرانه. مطابق اين طرز تفکر من الان بايد بخاطر اينکه فقط يک ليسانس مهندسی خوندم ولی بيشتر دوستام فوق و دکترا خوندن دچار يه دیپرشن خيلی جدی باشم و احساس ضعف و خجالت بکنم.
مرض دوم مرض چهار چوب زندگی ايرانيه که اطراف مارو گرفته.. بيشتر ما از انجام دادن کارهايی که به نظر ديگران عبثه ولی به نظر خودمون درسته می ترسيم. ما بايد مطابق يه چهار چوب زندگی کنيم وگرنه احساس غلط بودن و بيهوده بودن می کنيم. اين چهار چوبها در جوامعی که فرهنگ غنی ندارن خيلی کمتر به چشم می خوره.. بخصوص کشورهايی که مثل کانادا، آمريکا و استراليا حاصل مهاجرت مردم از نقاط مختلف جهان هستن عموما از اينجور طرز تفکر ها خيلی کمتر دارن.. و امثال کسانی که زندگيشون رو وقف مطالعه وضعيت اکوسيستم رودخونه نزديک خونه شون می کنن يا کسانی که هدف زندگيشون اينکه که با بالن يه دور کامل دور کره زمين بزنن و بعد بازنشسته بشن در جوامع مهاجر پذير خيلی بيشتر ديده ميشه.
شايد مسافرت های تفريحی يکی از معدود زمانهايی هستن که ما اين کوله بار چهارچوبهای زندگی و معيار های مقايسه رو از روی دوشمون پايين ميگذاريم. يکی از دلايلی که باعث ميشه مسافرت کردن انقدر جالب و دلپذير بشه اينه که در مسافرت ها معمولا هيچکدوم از افرادی که ما هر روز خودمونو باهاشون مقايسه می کنيم همراه ما نيستن.. به همين دليل تعداد زيادی از مقايسه کردن های بيجا که قبلا باعث افسردگی ما ميشدن حالا ديگه اتفاق نمی افتن. بعلاوه چهارچوب زندگی هم در سفر به طور کامل شکسته ميشه.. به اين معنی که چون محيط زندگی به طور کامل عوض ميشه ما ديگه نه تنها ملاکی برای مقايسه کردن وضعيت موجود با وضعيت "مطلوب" در دست نداريم بلکه معيارهای تنظيم انتظارتمون از ديگران رو هم از دست ميديم. به همين دليل چند صباحی رو که در مسافرت ميگذرونيم معمولا بدون چنگ و خونريزی سپری می کنيم و با روحيه خيلی بهتری به خونه بر می گرديم. من زن و شوهر هايی رو ميشناسم که فقط در مسافرت باهم روابط خوبی دارن. چون در سفر کاری به کار همديگه ندارن و انتظارت معمول رو از همديگه ندارن. نه بخاطر اينکه دلشون به حال همديگه سوخته و ميخوان به همديگه خوش بگذرونن بلکه به اين دليل که تا مدتها اصلا يادشون نمياد که چه انتظاراتی بايد از همديگه داشته باشين.
هدفم از گفتن همه اين حرف ها اين بود که اولا آپديت کرده باشم
که هدف همه بلاگرها از هرچی که می نويسن آپديت کردنه. ثانيا به عنوان يک هدف خيلی بی اهميت تر و دست دوم خواستم بگم که اين طرز تفکر که انسان خودش رو به عنوان يک مسافر ماورايی در جريان يک سفر موقتی بر روی کره زمين و سوار بر اتومبيل جسم ببينه، به شکل مشابهی باعث ميشه که کوه انتظارات و توقعات بيجایي که آدم از زندگی داره به همراه خيلی از چهارچوب هايی که آدم خودش و اطرافيانش رو تحت اونها شکنجه ميده يکباره ناپديد بشن و شونه های خسته آدم يکمی احساس سبکی بکنه.
Caravan, journey in the sky
As the sun comes out from the day
Caravan, we know who we are
We discover where or when
يکی از همين روزها بود که من يعنی فرهمند کوچولو به دنيا اومدم. مادرم خيلی خوب ازم نگهداری کرد تا بزرگ شدم.. از وقتی که نمی تونستم راه برم تا وقتی که حرف زدن ياد گرفتم.. و تا الان که بزرگ و بالغ شدم.. ولی مادرم هيچوقت نگفت که حالا که بدنم کامل و بالغ شده چيکار بايد بکنم؟
پدرم هم خيلی اذيتم کرد.. در تمام اين سالهايی که داشتم بزرگ ميشدم.. ولی هيچوقت نگفت که چرا اذيتم می کرد.
يه روز ميخواستم خود کشی کنم.. يه طناب خريدم وسعی کردم خودمو دار بزنم.. يه خورده فکر کردم و خودم رو در حال خفه شدن تصور کردم.. يکمی نفس نفس زدم و دست و پا زدم تا اينکه ذهنم از کار افتاد و ديگه خودمو در حالی که طناب به دور گردنم بود نمی ديدم. من موفق شده بودم. خود کشی کرده بودم. ولی مشکل اين بود که فقط جسممو از دست داده بودم. يه چيزی مثل همون اتفاق هايی که در مديتيشن ميفته.. ديگه بدنم رو احساس نمی کردم و در يه فضای بی شکل بودم.. فرقش اين بود که ديگه نمی تونستم چشمامو باز کنم و دوباره خودم رو روی صندلی مديتيشنم ببينم. تبديل شده بودم به يه موجود ناتوان که هيچ کاری از دستش بر نميومد. يه چيزی مثل يه آدم فلج ولی يکمی بدتر. داشتم فکر می کردم که مرحله بعدی اينه که دوباره برم انقدر تو صف وايسم که يه بَدن بهم بدن. تازه ممکن بود ديگه بهم بدن ندن.. بگن تو حروم می کنی!
نفس عميق کشيدم.. طناب رو گذاشتم يه کناری که بعدا سر فرصت ببرم پس بدم و با دو و نيم دلارش يه بستنی بخورم و يخورده فکر کنم.
مدتی گذشت و من ديگه خودمو يکی از اعضای خانواده حس نمی کردم. احساس ميکردم که تو خانواده مهمونم.. ديگه انگار باورم نميشد که کسی منو به دنيا آورده باشه. برعکس احساس ميکردم که من خيلی قبل از پدر و مادرم وجود داشتم. شايد من فقط از طريق اونا صاحب يه بدن شده بودم ولی نمی دونستم بايد باهاش چيکار کنم.
به تريسا گفتم: خوب حالا من بايد با اين بدن چيکار کنم؟
- هر کاری که دوست داری!
مثلا چيکار؟
- خب... تو تنيس دوست داری؟
: به من نگو که ما تو اين دنيا اومديم که تنيس بازی کنيم. من قاعدتا بايد با اين بدن يه کاری بکنم ولی هنوز نمی دونم چيکار!
- خوب شايد يه سناريوی خيلی پيشرفته اين باشه که بايد ازش استفاده کنی و ذهنتو متعالی کنی. ولی يه سناريوی ساده هم اينکه که هرکاری که دوست داری بکنی.. مطمئن باش مشکلی پيش نمياد.
: خب به نظر تو اگه ازش برای خوابيدن با دخترهای رنگ و وارنگ استفاده کنم مشکلی پيش نمياد؟
- ابداً
: آگه آدم بی اخلاق و بی بند و باری باشم چی؟ بازم مشکلی پيش نمياد؟
- نه :) هرکاری که دوست داری بکن و مطمئن باش که هيچ مشکلی پيش نمياد.
يه خورده فکر کردم و گفتم: پس تکليف خوبی و بدی چی ميشه؟
خنديد و گفت: تو واقعا برای جهالت و گمراهی انسان حد و مرز قائل ميشی؟
: 
Those who know the firebird
Try to find forever the dreams
Try to find forever the way my way
بعد از اينکه تلاشهای گروههای فشار در بستن درسترسی مردم ايران به اينترنت و بخصوص وبلاگهای فارسی که تريبون های آزادی جوانان ايرانی هستن ناکام موند بعضا ديده شده که اين موجودات بد سرنوشت سعی در تهديد و ترسوندن وبلاگ نويس ها دارن. از اونجايی که اين عناصر بی سر اونقدر عقل و شعور ندارن که بتونن برای خودشون يه وبسايت داشته باشن و حرف دل زخم خورده شون رو بزنن ناچارا گاه و بيگاه در وبلاگ هايی که در جاهای مختلف باز می کنن اقدام به ناسزا گويی و تهديد وبلاگ نويسان می کنن.
دو تا از اين وبلاگ ها به شرح زير هستن:
http://islamicarmy.persianblog.ir
http://islamicarmy.blogspot.com
خيلی مهمه که هرکدوم از ما به محض برخورد با اينگونه وبلاگ ها يا وبسايت ها انقدر احساس مسئوليت بکنيم که چند دقيقه ای از وقتمون رو صرف نوشتن يک نامه اعتراض آميز چند خطی بکنيم و به آدرس Customer Service سايتی که اين خزئولات درش نوشته شده بفرستيم. معمولا ۴ يا ۵ نامه اعتراض آميز به سادگی باعث بسته شدن اين قبل وبلاگ ها ميشه. اينکار باعث ميشه که اين حيوانات وحشی بفهمن که در دنيای مدرن و به خصوص روی اينترنت جايی برای اونها وجود نداره.
از همه دوستان ميخوام که اين پيام رو به زبون خودشون برای دوستانشون بفرستن تا در آينده وبسايت هايی که به هر نحوی terrorism رو تشويق می کنن ظرف چند ساعت بسته بشن.
يه گل صورتی کوچيک همه برگهاشو در باد نگهداشته..
يه فرشته کوچيک به خون احتياج داره..
مادر قبل از اينکه اخم کنه يک ثانيه مکث می کنه و بعد لبخند ميزنه..
پگاه تلفن می کنه..
تريسا ميگه: می تونم امروز طولانی تر بغلت کنم؟
خانوم همسايه برات پای سيب مياره..
دخترک آروم دستتو ميگيره و ميگه: adopt me
هر کاری در زمان خودش انجام ميشه..
قصه به پايان ميرسه..
شاکتی به شيوا ميرسه..
يه زمانی بود که من مرد خردمندی بودم.. اگرچه هيچوقت سعی نکردم خردمند باشم ولی جز آدمهای خردمند طبقه بندی می شدم.
خوشبختانه خرد چيزی مثل معلومات عمومی يا رياضيات نيست که اگر يبار بدستش آوردی ديگه تا ابد باهات بمونه. خردمند بودن در اين روزگار مستلزم اينه که آدم هر لحظه از زندگيش رو خردمندانه زندگی کنه.
به هر حال اون زمانها گذشت و من انسان ديگری شدم.. وقتی گذشتهء وبلاگ خودمو می خونم گاهی وقتا ذوق زده ميشم.. به خودم ميگم: How did I know that?
گاهی وقتا به مطالبی بر می خورم که می دونم که درسته ولی اصلا نمی دونم که اون موقع همه اينا رو از کجا می دونستم.
گاهی يادم مياد که ديدی که نسبت به زنها داشتم چطوری بود.. اونارو فرشته هايی می دونستم که دنيا برای نگهداری از بالهای سفيد قشنگشون خيلی زمخت و کثيفه.. فرشته هايی که برای زندگی در اين دنيا زيادی لطيف هستن و بايد ازشون مراقبت کرد.. بايد سپری شد در جلوی سختی ها تا از گزند نا خوشی های روزگار در امان بمونن..
چه زود ديدم عوض شد.. اين عقايد قشنگ يکی يکی رخت بربستن و رفتن و تک تک دوستان ظريفم هم به طور نا خواسته در دور انداختن اين عقايد زيبا بهم کمک کردن.. کم کم زندگی و رابطه مرد و زن به يجور مسابقه تبديل شد.. مسابقه ای که مردها برای گرفتن زنهای خوشگل تر و خوش هيکل تر دارن.. و زندگی زن و مرد در کنار هم تبديل به يک نوع همزيستی مسالمت آميز ناشی از اجبار به هدف حفظ بقا در دنيای مدرن تبديل شد. نوعی از زندگی که در اون، هدف زنده موندنه و زن و مرد بايد برای زنده موندن به هم کمک کنن..
همه اينها در عرض کمتر از دو سال اتفاق افتاد و من حيران و سردرگم در پشت همون کامپيوتر قديمی نشستم و مثل هميشه دارم با صدای بلند فکر می کنم.. دارم به اين فکر می کنم که اينهمه ايده آليسم و باورهای زيبا و دلنشين کجا رفتن؟ آيا من هم به اندازه ديگران در از دست رفتنشون تقصير دارم؟
و يا بطور کلی تر اينکه، آيا از دست دادن باورهای زيبا يکی از مراحل اجباری زندگيه؟ مثل پلی که برای رفتن به ديگر سو بايد حتما از اون عبور کرد؟
بهتون بگم مسئله رابطه با جنس مخالف خيلی مهم تر از اونه که به نظر مياد.. يه ديد منفی نسبت به جنس مخالف می تونه به راحتی زندگی فرد رو زشت و تاريک کنه و اميد به اينده ای روشن و زيبا رو در گرد و غبار ترديد فرو ببره.
شايد جهان بينی انسان فقط در قصه ها حول مسئله خداشناسی و بينش انسان نسبت به خدا دور بزنه.. چون جهان بينی يک مرد از ديد من بيش از هر چيز حول بينش و نگرشی که نسبت به نوع زن داره شکل ميگيره.
به هر حال من هنوز می دونم که يه قلب مهربون و زيبا هميشه می تونه همه چيز رو زيباتر و آسمونی تر ببينه. ولی اينکه آيا داشتن يک چنين ديدی يک گام مثبت در جهت خوشبختی انسانه و اينکه آيا يک چنين ديدی انسان رو در راه کمال ياری می کنه سئواليه که بايد هرچه زودتر پاسخ داده بشه.
پاسخ سوال بالا بيان می کنه که آيا عادت دادن ذهن به بررسی رويدادها بر طريق مصلحت و نه به شيوده مشاهده عملی بی رحمانه می تونه دنيا رو به اون زيبايی و جذابيتی که در داستان ها و باورهای زيبا اومده آرايش کنه؟ يا اينکه فقط فريبی به نيرنگ های زندگی مدرن اضافه می کنه؟ مثل پيله ای از سرگرمی و خوش خيالی که بسياری از مردم بطور ناخودآگاه به دور خود می کشن که رنج رويارو شدن با حقايق رو بر خودشون آسان کنن ...؟
چند روز پيش مخ تريسا رو کار گرفتم که بايد به من درس جادوگری بدی.. طفلکی تا اونجايی که می تونست معصومانه مقاومت کرد و بعد تسليم شد.. نشستم روی مبل و گفتم: درس اول! بفرمايين!
گفت خب اولين قدم در جادوگری اينه که بتونی هرچيزی رو اونطوری که ميخوای باشه تصور کنی.. چشماتو ببند و اين ليوان آب رو در ذهنت مجسم کن.
چشمامو بستم ولی همه چيز ديدم بجز ليوان آب.
گفت دوباره سعی کن. دوباره سعی کردم.. خواستم با يه مداد ليوان آب رو روی صفحه ذهنم نقاشی کنم ولی تريسا گفت که اين کار خلافه قوانينه.. بايد سعی کنی تصوير ليوانی رو که ديدی در ذهنت به ياد بياری.. کار سختی نيست.
گفتم: فکر می کنم تصوير در ذهنم وجود داره ولی انقدر تصاوير مختلف جلوش مياد که نمی تونم ببينمش..
- اون تصاوير مزاحم چيزی جز noise نيستن.. noise در همه جا و همه سيستم ها وجود داره.. ذهن تو هم يک سيستم خيلی پيچيده اس.. تفاوت کسانی که قوه تصور و تخيل قوی و حافظه خوب دارن با ديگران در کمبود noise ذهنيه.
گفتم خوب چطوری ميشه بر اين noise غلبه کرد؟
- مديتيشن... و البته بايد از وارد شدن هرگونه صدمه به ذهنت جلوگيری کنی.. ناراحت شدن های بی مورد، سيگار و موادی که روی ذهن اثر بد ميذارن رو بايد حذف کنی.
خب اينو روش کار می کنم.. حالا درس دوم رو هم همين الان بگو.
- درس دوم اينه که هيچگونه فکر منفی يی رو در ذهنت نگه نداری.
بابا اين يکی که ديگه خيلی سخته!
- خب هرچی جلو بری سخت تر ميشه :)) يادت باشه که وقتی جادوگر بشی اگه ذهنت پر از فکار منفی باشه از در و ديوار برای خودت و ديگران کارما درست می کنی.
خب حالا چطوری ميشه ذهن رو از افکار منفی آزاد کرد؟
- بايد تعداد Downtime هارو به صفر برسونی.. هروقت که ۴۰ روز رو بدون هيچگونه ناراحتی و انرژی منفی سپری کنی ذهنت عادت می کنه که يه Base مثبت داشته باشه. و بعد می تونی با يه کمی تلاش همونطوری ادامه بدی.
پايان درس دوم!!!
نظريه downtime ها يه نظريه خيلی ساده اس ولی در عين حال يکی از نظريه های خيلی بنيادی زندگيه..
نظريه downtime ها به اين صورت بيان ميشه:
اگر S يک جامعه از عناصر با کيفيت دلخواد Q باشد، و X و Y دو عنصر از اين جامعه باشند به شرطی که:
برای بهبود کيفيت Q در سطح اين جامعه، خارج کردن يک عنصر مشابه X موثر تر است از وارد کردن يک عنصر مشابه Y.
کاربردها:
۱) مطابق اين نظريه عقب موندگی يک جامعه بيش از اونکه تقصير کم بودن تعداد افراد باهوش باشه نتيجه زياد بودن تعداد افراد کودنه.
۲) اگرچه اضافه کردن لحظات خوب به زندگی باعث بهتر شدن کيفيت زندگی ميشه ولی برای داشتن يه روحيه خوب لازمه تعداد لحظات ناراحت کننده رو در زندگيتون پايين بيارين.
۳) اين نظريه توجيه می کنه که چرا يه آدم نادون يه سنگ رو ميندازه توی يه چاه ولی هزار تا آدم عاقل نمی تونن درش بيارن!!!
يکی از شبای گرم تابستون بود.. من تازه رانندگی ياد گرفته بودم و تقريبا روزی يک باک بنزين مصرف می کردم. بعد از نيمه شب بود که داشتيم با مهدی برمی گشتيم خونه.. شايد ۱ صبح يا همون حوالی. يادم نيست تو کدوم جهنم دره ای بود که ديديم چراغای يه بقالی روشنه. من معمولا روزی دوتا بستنی ميهن بادومی می خوردم و مهدی هم آدم اهل دلی بود.. واسه همين هردو وصوصه شديم که بريم يه روز پر ماجرا رو با دوتا بستنی ميهن بادومی ختم به خير کنيم.
وارد بقالی که شديم چشمتون روز بد نبينه چشممون افتاد به جناب بقال. يه مردم چاق و گنده با قدی بلند که در حال ايستاده سرش خيلی نزديک سقف بود. هيکل گندش با وجود وسعت فروشگاه قدرت مانور خيلی کمی بهش ميداد و کمر چاقش خم نشدنی می نمود. اين مرد انقدر چاق و گنده بود که همينطوری مرتب عرق از پيشونيش ميريخت. صورت سرخش نشون ميداد که توی هوايی که ما به دنبال بستنی می گشتيم اون داره از درون مثل خورش قل ميزنه و مثل پلو دم ميکشه.
من و مهدی يه نگاهی به هم کرديم ولی وصوصه بستنی اجازه نداد که در هيچ جهتی بجز طرف يخچال حرکت کنيم! رفتيم دوتا بستنی برداشتيم و يه اسکناس سبز داديم به بقال.. بقال لبخندی زد و يه عالمه اسکناس پنجاه تومنی پاره پوره بهمون پس داد.. من اومدم زبون به اعتراض باز کنم که بگم چرا اين اسکناسها کوچيکه يا کهنه پاره اس که بقال با صدايی به بلندی تندر گفت:
ديگه مشتری آخر شبی خونش گردن خودشه!
من و مهدی می دونستيم که انقدر وقت نداريم که بذاريم جمله ش تموم بشه! همونقدر از اسکناس ها رو که دم دست بود قاپيديم و در سياهی شب ناپديد شديم.
***
نميتونم براتون بگم که بعدش چه اتفاقی افتاد. فقط هدف از گفتن اين حکايت اين بود که اين راحيل بی نوا ديشب ساعت ۵ صبح اومده بود و از من کامنت ميخواست!!!
وبلاگ رهايی بالاخره از تو قيف بيرون اومد.. بماند که از کدوم طرف ولی کم کم داشتيم بيانيه صادر می کرديم که دوستان کمک کردن و وبلاگ رو باز کردن.
البته خوشبختانه مشکل خاصی در بين نبود.. به نظر مياد که وبلاگ اشتباهی بسته شده بود ولی در پايان از ما خواسته شد که دستی به سر و روی يکی از پست ها بکشيم..
به هر حال اگه کمک دوستان نبود امکان نداشت که به اين زوديها مشکل حل بشه و اين چيزيه که لذت حل شدن مشکل رو کاملا ذايل می کنه. بخصوص وقتی که آدم به ياد مياره که ايران ما يکی از معدود کشور هاييه شهروندانش برای گرفتن حقشون احتياج به دوست و آشنا و رابطه دارن. بيشتر مواقع هم کارها به خوبی و خوشی انجام ميشه و مردم اکثرا به حق و حقوقشون ميرسن.. فقط تا وقتی که برسن جونشون درمياد!
به هر حال من از مسئولان پرشين بلاگ بيشتر از اين انتظار داشتم.. فکر می کردم چون با چند تا مهندس جوون طرف هستم همه چيز فرق می کنه.. انتظار داشتم بدون اينکه هيچ اسمی به ميون بياد مشکل حل شه.. بدون اينکه من کسی رو اونجا بشناسم يا اينکه دنبال کسی بگردم که کسی رو بشناسه. اين در حاليه که من اصلا از کسی نخواستم که اين وبلاگ رو باز کنه.. فقط خواستم بدونم چرا بسته شده! ولی برای اين کار هم در نهايت مجبور شدم با کسی صحبت کنم که اصلا کارش بستن و باز کردن وبلاگ نبود.
به هر حال اين استاندارد زندگی ييه که ما برای خودمون درست کرديم.. هميشه قانون ها رو طوری تنظيم می کنيم که مردم رو از حقوق طبيعی شون محروم کنيم. بعد با پارتی بازی و هزار قر و قمبيله خودمونو از اون قوانين مستثنا می کنيم. بعدش هم طبعا بايد بشينيم و تماشا کنيم که چطوری بقيه افراد هم تک تک به لطائف الحيل خودشونو از قانون مستثنا می کنن!
فکر ميکنم تجربه Orkut به خوبی نشون داده که هر دو نفری از دو طرف کره زمين معمولا از طريق يه زنجير ۴ يا ۵ تايی از افراد به همديگه مربوط ميشن.. در يه محيط کوچيکتر مثل ايران هر دو نفری رو معمولا با يه زنجير ۳ تايی ميشه به هم وصل کرد.. اين به اين معنيه که آدم برای هرکاری می تونه پارتی پيدا کنه. تا چند سال ديگه هم همه عضور Orkut ميشن و اونوقت فقط با يه Search ميشه يه پارتی خوب پيدا کرد.. حتی ممکنه با يه Search بتونی ۴ تا پارتی مناسب پيدا کنی!! خيلی دلم ميخواد بدونم اونروز وضعيت پارتی بازی در ايران چطوری ميشه.
يادمه که چند سال پيش يبار پدربزرگم از دامغان تلفن کرد اينجا که از پدرم بخواد که نمره درس زبان فارسی يه دانشجوی ايرانی رو که در يکی از دانشگاه های استراليا درس ميخونه نيم نمره بالا ببره! ميگفت يکی از فاميلهای پسره که يه خانوم سالخورده اس اومده اینجا گريه کرده!!
۵ ژانويه: آغاز تمرين يوگا، دوبار در روز به همراه دوبار مديتيشن.
۳ ژوئن: برای اولين بار بعد از دوبار تمرين يوگا همه چيز خيلی ناجوانمردانه واضح شد.
۲۸ ژوئن: يک کتاب جديد درباره يوگا خوندم.
۳۰ ژوئن: تصميم برای روشن بينی - روزی که فهميدم شهوت ها هرگز ارضا نخواهند شد.
۳۱ ژوئن: TM Advance Technique 1 رو به برنامم اضافه کردم.
۵ سپتامبر: بعد از فوتبال چند دقيقه فکر کردم.. برای اولين بار تونستم ذهنم رو فقط به اونچه که دلم ميخواست شغول کنم.. برای اولين بار مشکلات و خاطرات ناراحت کننده رو فراموش کردم. It wasn't personal anymore.
۶ تا ۱۲ سپتامبر: برای اولين بار احساس کردم که انقدر انرژی دارم که دنبال کار بگردم.
۱۸ سپتامبر: خجالت و شرم به تاريخ پيوستن.. فهميدم که می تونم هر حرفی رو در هر مکانی بزنم بدون اينکه نگران بشم يا از گفتن چيزی خجالت بکشم.
۲۰ سپتامبر: Illusions رو خوندم و مغزم منفجر شد.
۲۱ سپتامبر: از طبيعت درخواست يک معلم تازه کردم.
۲۲ سپتامبر: Illusions رو در جلسه Book Club برای چند نفر present کردم.
۲۴ سپتامبر: دنيا به طرز باور نکردنی يی زيبا شد.
۲۷ سپتامبر: زندگی عادی مردم به نظرم عجيب اومد.. برای اولين بار احساس کردم که خيلی با جامعه فاصله دارم.
What happens next?
يه حسی بهم ميگه اتفاقات بعد از اين ديگه زياد طبيعی نخواهند بود.. به نظر ميرسه تقريبا تمام وقايع طبيعی already اتفاق افتادن. از اين به بعد فصل جديدی از وقايع آغاز خواهد شد..
بهتون بگم که من Job ندارم.. دوست دختر هم ندارم.. خيلی وقته که با کسی نخوابيدم.. ولی پيدا کردن يه شغل پردرآمد يا دوست شدن با يه دختر مهربون که تا بی نهايت زيبا باشه و سينه های بلوری غير قابل انکار داشته باشه در مقابل اونچه که تا کنون اتفاق افتاده انقدر بی اهميته که اصلا اتفاق محسوب نميشه. به همين دليل وقايع آينده حتما غير طبيعی خواهند بود.
اين صفحه از وبلاگم رو براتون نوشتم که در يک تجربه تازه شريک بشين.. در زندگی من که چيزی جز يک آزمايش علمی نيست. آزمايشی که ممکنه درست پيش بره يا بی نتيجه بمونه.. به هر حال من کسی هستم که جرات اينو دارم که آزمايش زندگيم در برابر چشمان شما بی نتيجه بمونه. اگه اتفاق بعدی مرگ من بود لطفا به همه بگين که من يه سنگ قبر سفيد ميخوام بدون اسم و نشونی که روش نوشته باشه:
A man who tried
بگذريم.. خيلی حرفها می خواستم بزنم که ترديد کردم.. آخه شماها خيلی جوونين. شما ها مهربون و لطيفين ولی برای دست به گريبان شدن با حقايق آماده نيستين.. بيشترتون دخترين و دلتون ميخواد حرفهای قشنگ بشنوین.. دوست دارین حرفهايی رو که خودتون دوست دارين يکبار ديگه از زبون من بشنوين! که افسوس.. گفت موسی من ندارم آن دهان..
حقيقاتا بيشتر کسانی که من ميشناسم گوگولی مگولی تر از اونی هستن که بشه همه حقايق رو براشون گفت. می خواستم خيلی اعتراف ها بکنم و خيلی اکتشافها ولی نيلوفر گفت جهان جای افشا گری نيست.. خيلی فکر کردم ولی نتونستم حرفش رو ارزش يابی کنم.. آيا جهان جای افشاگريه يا نه؟ شما قضاوت کنين.
بگذريم.. خواستم بهتون بگم بعضی اتفاقها اگرچه دل آدمو درد مياره ولی عزم آدمو جزم ميکنه.. هرچی که دلت ميخواد جادوگر بودن رو کنار بزاری يه اتفاقی ميفته که بهت ميگه نه تو برای اين کار خلق شدی.. تو جادوگر متولد شدی و جادوگر می ميری..
تريسا ميگه هيچکس تو زمستون جادوگر نميشه.. جادوگر ها هميشه در تابستون جادوگر ميشن. همچنين هيچکس در شب جادوگر نميشه.. جادوگر ها چه سفيد و چه سياه همه در نور روز جادوگر ميشن.. معمولا در غروب های تابستونی وقتی که اولين نسيم خنک می وزه.. يا در زير سايه يه درخت تنومند. اونوقته که عزمت جزم ميشه که يه جادوگر بشی.. و همونموقع جادوگر ميشی.
وقتی که خيلی جاها برای رفتن داری و خيلی مراتع و چمنزارها رو ميخوای پشت سر بذاری.. هيچکس توی چهار ديوار خونه جادوگر نميشه.
گفتم برای جادوگر شدن چه شرطی لازمه؟ چه حقيقتی بايد کشف بشه؟ چه قدرتی بايد تحصيل بشه؟
گفت: برای جادوگر شدن بايد بين تو و خودت فاصله ای نباشه.. بايد همه وجودت متحد و يکپارچه باشه و از ترسها و ترديد ها رها باشی.. شک ها و ترديد ها پرده های بين تو و خودت هستن. هروقت که آخرين پرده رو کنار بزنی اونوقت جادوگر هستی.
يه مطلب نوشتم تحت اين عنوان که هربار ميخوام Post کنم يکبار می خونمش و بعد دلم به حال خواننده هام می سوزه و پستش نمی کنم!
خدا به همه تون رحم کنه.
اگه سالهای زيادی شده که meditate میکنی، بالاخره يه موقعی پيش مياد که احساس می کنی ذهنت وسيع شده.. انگار بيشتر از قبل جا داره و همزمان می تونه به مسائل مختلفی فکر کنه.. يادت مياد که قبلا وقتی که يه اتفاق ناراحت کننده پيش ميومد ذهنت رو کاملا به خودش مشغول ميکرد.. وقتی که چيزی رو از دست ميدادی، کاملا فراموش ميکردی که هزاران چيز خوب ديگه در زندگيت وجود داره.. اما حالا وضعيت کاملا متفاوته.. حالا حتی وقتی که ذهنت کاملا توسط يک موضوع اشغال شده، يه تصوير کلی از دنيا در گوشه ذهنت هست.. ديگه هيچوقت ياد نميره که حتی اگه نمره امتحانات خيلی از اون چيزی که دلت ميخواست پايينتر بشه هنوز دنيا پر از باغهای گله.. حالا ديگه هرچقدر هم که پدر و مادرت بی شعور و احمق باشن بازم يادت نميره که حرکت ابرهای سفيد توی آسمون چقدر قشنگه..
اين چيزيه که ماهاريشی بهش ميگه Awareness.. يجور بيداری خيلی ظريف و خوشايند که با آدم همراه ميشه و کمک می کنه که آدم در زندگی روزمره غرق نشه و هميشه يجور هوشياری و آگاهی نسبت و خودش و محيط اطرافش داشته باشه. چيزی که باعث ميشه بتونی خودت رو در حال عمل مشاهده کنی.. رفتارتو تحليل کنی و عکس العمل هاتو بررسی کنی.
ممکنه به اين فکر بيفتی که دنيا پر از مشکلات بزرگ و کوچيکه.. مشکلاتی که ۹۹ درصدشون در دوران حيات ما حل نميشن.. و با خودت بگی: اگر قراره عمر من بگذره بدون اينکه چيزی در دنيا عوض بشه آيا بهتر نيست که ذهنمو به چيزهای خوشايند تری مشغول کنم؟
اين سوال نشونه خيلی خوبيه.. چون اگه جوابش مثبت باشه به اين معنيه که اگه انتقام گرفتن از کسی که بهت خيانت کرده دو ماه طول بکشه، دوماه از عمرت رو صرف حل کردن مشکلی کردی که انقدر کوچيکه که عددی از مشکلات دنيا نيست و حل کردنش هم ارزش زيادی نداره.. بخصوص وقتی ياد محدوديت طول عمرت ميفتی خيلی واضحه که صرف دوماه از عمر محدود برای حل يه مشکل کوچيک از بين مشکلات نا محدود دنيا زياد معقول به نظر نميرسه.
در اين حالت ممکنه تصميم بگيری که خيلی راحت ذهنت رو از افکار منفی و ناراحت کننده به روی افکار مثبت swich کنی و ديگه خودتو بخاطر مسائل بی اهميت عذاب ندی.. احساس می کنی که ذهنت مثل يه آسمون بزرگ شده که ميليونها طناب ازش آويزونه.. بعضی از اين طنابها رو ميشه گرفت و بالا رفت.. ولی بعضی ديگه وسط راه پاره ميشن.. ديگه دلت نميخواد وقتت رو صرف طنابهای پوسيده بکنی.. ترجيح ميدی فقط از طنابهای سالم بالا بری و طنابی رو بخاطر پوسيده بودن سرزنش نکنی.
Ok :)
تقريبا ۶۰ نفر اين bottle نوتلای ۷۵۰ گرمی ِ به اين گندگی رو ديدن و هيچی نگفتن! آخه بی تفاوتی هم حدی داره! 
لطفا هرکس که از الان به بعد تا هرزمانی اين مطلب رو می خونه توضيح بده که با بحثی که اين فروشنده برای فروختن جنسش مطرح کرده موافقه يا نه! تجربه شخصی خودتون رو در اين مورد بگين.. مثلا اگه مثل من کشته مرده Kit Kat هستين بگين که تا حالا متوجه تفاوت مزه کيت کت های ساخت مالزی و اندونزی با اونايی که در آلمان و فرانسه و ايتاليا توليد ميشه شدين يا نه.
Ferrero "German Nutella", 750g (Nut Nougat Cream Spread)![]()
Der Brotaufstrich für ein besseres Frühstück. Wertvolle Zutaten wie kräftige, sonnengereifte Hochland-Haselnüsse, vollaromatischer Kakao, das Beste aus entrahmter Milch und die sorgfältige Zubereitung nach dem original nutella-Rezept geben nutella den einzigartigen Geschmack und die besondere Qualität.
Imported Direct from Germany! This one's for everyone who complained that they didn't like the Nutella sold in U.S. supermarkets because it was made in New Jersey; you wanted the real "German" Nutella. We finally got it for you - Direct from Germany! Now all you'll need is the best broetchen you can find in your community and you're all set for Breakfast. One bite of this delicious Nut-Nougat-Cream and the memories will come flooding back. The Real Taste; the Real Thing. Remember to store at room temperature; do not refrigerate. Now you can find out if German cows are better than New Jersey cows. Package is written in the German language only.
NET WT. 26.25 OZ (750g)
Click on photo for a list of ingredients and a closer view of this product.![]()
4008400404127
Regular price: $8.39
Sale price: $7.99![]()